می خواهـــ ــم برگردم
به
روزهایِ کودکی
آن زمان ها که
پــ ــدر
تنها قهرمان بود ...
عشــق،
تنـــها در آغوشِ مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین،
شــانه هایِ پـدر بــود ...
بدتـرین دشمنانم،
خواهر و برادر هایِ خودم بودند .
تنــها دردم،
زانو هایِ زخمـی ام بودند.
و
تنـها چیزی که میشکست،
اسباب بـازیهایم بـود
و معنایِ خداحافـظ،
تا فــ ــردا بود......!
زندگی چیزی شبیه پژواک صداست؛
محبت نشان بده: تا محبت ببینی،
احترام بگذار: تا محترم بمانی،
اما باید صبر داشته باشی!
گاهی اوقات طول می کشد تا پژواک صدایت را بشنوی.
هیچکس، بر نیمکت پارک به تنهایی نمینشیند،
یا یار در بر است، یا یاد یار در سر...!
خسته شدم از بس خودمو زدم به کوری و بحثو عوض کردم... خسته شدم از بس فقط شنیدمو ساکت موندم... خسته شدم از بس دوستایی که ادعای دوستی میکنن ولی هر جا به نفع خودشونه میپیچوننت رو تحمل کردم... خسته شدم از بس از کسی دفاع کردم که میدونم سر تا پاش پر غلط و اشتباهه... خسته شدم از بس بی ادبی بقیه رو با لبخند جواب دادم... خسته شدم از بس به کسی که از صمیم قلبش دوستم داره بی اعتنایی کردم تا فراموشم کنه... خسته شدم از بس از کسایی که بهشون اعتماد دارم دروغ شنیدم... خسته شدم از بس حرفمو نزدم تا به کسی بی احترامی نشه... خسته شدم از بس جلو کسایی که دلمو شکوندن ساکت شدم تا دلشونو نشکنم... خسته شدم از بس حرفامو نزدم... خسته شدم از بس به خودم گفتم اشکال نداره میگذره... خسته شدم از بس...

.: Weblog Themes By Pichak :.