.jpg)
چهار فصل زمان در گذر بود
و من در هجوم لحظه ای کبود
در گوشه ای پر از جیغ های درد
به پاییزم می سپرد دوری تو
اما به امید فصل دائمی تو
در اشتیاق رسیدن به تب
پریدن تا خود خدا
در پریشانی حال خرابم
به سمت تو گام برداشتم
كه گره بزنم دست گره خورده ام را به گرمي دستانت
من هر روز برایت شعر می نوشتم
شعری که می گفت”
من هرچه بشوم
اما تو بهار می مانی
و هر صبح در لحظه ای نا شکیب
با صدایی به لهجه ی پاییز
آن را برایت می خواندم
شعری که درآن تمام رنگها
در شکوه موسیقی دستانت
نواخته می شد
شبی تمام گریه هایم را شعر گفتم
و تو را به تعداد امواج دریا صدا زدم
و از لباسهایت
برای نبودنت
تاج محل ساختم در خانه ام
نذرهايم ادا شدند
صدای پای تو
در حیاط دلم پیچید
باغچه غرق عطر یاس می شد
و من از پنجره
کوچه را به تعداد دنیا صدا می زدم
بلکه هر بار دوباره بیایی
ای اشتراک بین باران و دریا
تمام صداهایی را
که جا گذاشته ایی جمع کرده ام
تا زندگی زنده بماند
بـایــــد کـسـی را پـیـدا کـنـم
کـه یـکــــی از ایـن شـب هـای لـعـــنـتـــــــی
آغـوشـــش را بـرای مـن و یـک دنـیـا خـسـتــــگـی ام بـگـشــــایـد
هـیـــــچ نـگـویـد .
هـیـــــچ نـپـرسـد .
بــــرایــــم کتـــاب بـــخوانـــد
مـرا در آغـوش بـگـیـرد
و یـــک بوســـه
فـقـــــط همین
کاش خودم را جایی جا بگذارم ، برگردم و ببینم نیستم …
چه تکلیف سنگینی است بلا تکلیفی وقتی نمیدانم دارمت یا ندارمت !
.: Weblog Themes By Pichak :.